غمگین دانلود | دانلود رمان

دانلود رمان

سه شنبه , ۳۱ مرداد , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی

دانلود رمان فقط مال من باشه الناز امیر پارسیان کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان فقط مال من باشه

دانلود رمان فقط مال من باشه الناز امیر پارسیان کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان فقط مال من باشه

نام رمان:فقط مال من باشه

نویسنده رمان:الناز امیر پارسیان کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه رمان:

داستان راجع به دختری جذاب و مغرور به اسم آرلاست که تو یه مهمونی نامزدشو در حال خیانت به خودش میبینه … همون موقع مهمونی رو ترک میکنه و در حالی که با وضعیت پریشون داره از تو بزرگراه رد میشه ، نزدیکه که یه ماشین با سرعت بهش بزنه … اما یه نفر جونشو نجات میده و باز آرلا رو به جاده ی زندگی زندگی میاره …

دانلود رمان برای اندروید

دانلود رمان برای جاوا

دانلود رمان برای ایفون

دانلود رمان برای pdf

قسمتی از رمان

هم صدا با بارون گریه می کردم… بارون با شدت میبارید و به قلب زخمیم می تازید…از به یاد اوردن اون لحظه شدت گریه ام بیشتر می شد …  کیان … نامزد رسمیه من … تو بوسه هاش با یه دختره هرزه غرق شده بود … با لذت دختره رو تو بغلش گرفته بود … و اونو میبوسید … نخواستم خوشیاشو خراب کنم .. .ولی طاقت نیاوردم و رفتم جلو … اینقدر مست بود که حتی منو نشناخت … و از روی هوس نگاهی بهم انداخت …دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم  ….یه کشیده ی محکم بهش زدم … که حس کردم دستمم همراه اون کشیده از بدنم جدا شد …. تازه منو دید … اومد جلو که توضیح بده … ولی دیگه چیو؟!  اشکام فرصت ندادن … باسرعت از اون مهمونیه کوفتی اومدم بیرون … دختره رو ول کرد و اومد دنبالم …صدام میکرد و من بی توجه به اون هق هق می کردمو میدویدم …  حالم افتضاح بود … چیزیو جلو چشام نمیدیدم … اومدم با سرعت از بزرگراه رد شم که … دو تا دست قوی منو به عقب کشوند … صدای بوق ماشیــــــــــــــــن … وای خدای من یه ماشین با سرعت نزدیک بود باهام تصادف کنه …و اگر اون پسر جوون منو به موقع عقب نمیکشید …  به خودم اومدم دیدم کیان داره بهم نزدیک میشه … همون موقع خواستم شروع کنم به دویدن که پسره دستمو گرفت و منو به سمت ماشینش کشوند ….  نمیدونم چرا اینقدر بی فکر شده بودم … ولی برای فرار از دست اون کثافت سوار شدم … با سرعت ازش دور شدیم … نفهمیدم کی خواب رفتم که بعد با نوازش یکی از خواب پریدم …  اول انگار هیچی یادم نمی اومد … ولی بعد از چند ثانیه همه ی اون اتفاقات رو به یاد اوردم … از اون پسره هم خجالت کشیدم و هم ترسیده بودم  بالاخره هر چی باشه من که اصلا نمی شناختمش ….با یاد اوری اونا دوباره هق هقم اوج گرفت … که یک دفعه منو کشید تو بغلش و شروع کرد به نوازش موهام … داشتم شاخ در می اوردم …  این مگه کیه که جرات میکنه منو بغل کنه …؟! سریع خودمو از بغلش کشیدم بیرون و داد زدم :  ولم کن به من دست نزن عوضــــــــــــــــــی … ولی اون انگار از کارام لذت میبرد آخه با یه لبخند ژگوند نیگام میکرد … حسابی اعصابم خرد شده بود … این بار با جدیت بیشتری داد زدم :  – هـــــــــــــــــــی آقا مثه اینکه چیزی زدی آره با تو ام می گم به من دست نزن – آروم باش خانوم بد کردم نجاتت دادم الان هم می رسونمت خونتون پس دیگه آروم بگیر نه بابا خوبه حرف زدنم بلده فکر کردم لاله …  بعد دیگه ولم کرد و با جدیت ماشینشو روشن کرد و راه افتاد و منم تو افکار خودم فرو رفتم … این آدرس خونه ما رو از کجا بلد بود …؟! بی خیالی طی کردمو خواستم پیاده شم … آخه با اتفاقات امروز دیگه جونی برام نمونده بود که

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 321 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

error:
برای ورود به کانال تلگرام >>>پارس ها - رمان<<< کلیک کنید