غمگین دانلود | دانلود رمان

دانلود رمان

سه شنبه , ۴ اردیبهشت , ۱۳۹۷
پخش اختصاصی

دانلود رمان دیدبان ذهن سپیده کاربر انجمن – نودهشتیا(اندروید،جاوا،ایفون،pdf)

دانلود رمان دیدبان ذهن سپیده

دانلود رمان دیدبان ذهن سپیده کاربر انجمن – نودهشتیا

دانلود رمان دیدبان ذهن سپیده

نام رمان:دیدبان ذهن سپیده

نویسنده رمان:سپیده کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه رمان:

داستان از جایی شروع میشه که
پوپک شخصیت اصلی داستان دچار خواب هایی میشه . خواب هایی که مربوط به خودش نیست. ولی کاملا ملموسه. دنبال کار می گرده که به کمک یکی از آشنایان میتونه به شرکتی راه پیدا کنه.
شخصیت دوم محمد: همیشه چشم های دختری رو میتونه بب
ینه و قدرت دیگری هم که داره اینه که صدای افکار دور و بری هاشو به راحتی میشنوه که این براش دردناکه. طی یه سری اتفاقاتی بالاخره میتونه صاحب چشمایی رو که همیشه می دیده پیدا کنه اما…..ازاین رمانهای تخیلی شبیه رمان بازگشت وراه حل

دانلود رمان برای اندروید

دانلود رمان برای جاوا

دانلود رمان برای ایفون

دانلود رمان برای pdf

قسمتی از رمان

اه طبق معمول بازم مزاحم همیشگی ! با صدای داد و فریاد چکاوک بیدار میشم. ای خدا آخه کی گفته این صداش قشنگه؟!کی گفته اسمش چکاوکه باید بخونه! من کی از دست این زلزله راحت میشم؟! یه لحظه مخم هنگ کرد. من چرا انقده زر زرو شدم؟! با کشو قوسی که به تنم میدم از تخت میام پایین اصلا به اطرافم نگاه نمی کنم. چون اگه فقط نگاهم به خرت و پرت های اطرافم بیوفته اعصابم خط خطی میشه. اتاق منو چکاوک مشترکه.تعدادمون زیاد نیست یه خانواده ی چهار نفره ، من ، چکاوک ، مامان و بابا . ولی از اونجایی که خونمون یه نمه کوچیکه ولی خدا رو شکر دلمون به همون اندازه بزرگه، منو این صدا قشنگ تو یه اتاق همدیگرو تحمل میکنیم. خواهر خوبیه ولی گاهی اوقات شلختگیش از حد خارج میشه ، اونوقته که نمی تونم تحمل کنم. یه راست میرم طرف دستشویی و نگاهی از تو آینه به خودم میندازم. چشم های قهوه ای تیره که به مشکی میزنه .ابروهای پر و کمونی ،لب هامم نه تو پرن و نه نازک، معمولین. چشمامم کشیدست وقتی به قول چکاوک خبیث میشم مثل گربه ها میشه موهای صاف تا کمرم .کم کم دارم اول صبحی خودشیفته میشم. بعد از کارای شخصی میرم سراغ اتاق چکاوک. نمیدونم کجا خودشو گم و گور کرده معمولا این جور وقتا جلوم آفتابی نمی شه چون میدونه کلی کار رو سرش می ریزم. یه خورده دور و برمو جمع و جور می کنم و از اتاق میزنم بیرون.  متریه خیلی قشنگ، با سلیقه مامان خانوم تزئین شده ، یه باغچه کوچیک هم داریم که ۵۸خونمون یه خونه ویلایی من عاشقشم. مادرم معلمه و پدرم تو یه شرکت حسابداره. وضعمونم خدا رو شکر خوبه…. رفتم تو آشپزخونه تا برای نهار یه چیزی تدارک ببینم تا وقتی که مامان اومد حسابی از دست دخترش مشعوف شه، که یهو این کلاغ سر رسید… -ببین پوپک! -مرگ پوپک.. – ای وای! خدا نکنه اگه تو نباشی کی باید زندگی منو جمع کنه؟؟ کی باید مثل کزت صبح تا شب تو خونه کار کنه کی باید… دیگه نزاشتم ادامه بده. من بدو چکاوک بدو… انقد از بین مبلا دویدیم که نزدیک بود گلدون مامانو که به جونش بسته بود رو بشکونیم ،ولی خدا رو شکر یه بار این کلاغ به درد خورد و زود جنبید. وقتی خودشو رو مبل انداخت نفس بریده گفت: – الهی خودم با همین دستای خودم… همچین چپ نگاش کردم که خودشو جمع کرد و گفت: -با همین دستای خودم روز عقدت بالا سرت قند بسابم. وقتی دید هیچی نمی گم گفت: -می خواستم بگم مادر خانومی زنگ زدن و فرمودن امروز بعد ظهر قراره بریم بازار جایی برنامه نزار…

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 321 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

error: