غمگین دانلود | دانلود رمان

دانلود رمان

پنج شنبه , ۳ اسفند , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی

دانلود رمان عشقی بدون مانع اندروید،جاوا،ایفون،pdf

دانلود رمان عشقی بدون مانع

دانلود رمان عشقی بدون مانع

دانلود رمان عشقی بدون مانع

نام رمان:عشقی بدون مانع

نویسنده رمان:samane taromi کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه رمان:

داستان درباره ی دختری به اسم تارا از یک خانواده متوسط هستش که بعد از آشنایی با پسری به اسم فردین,به عقد هم در میان .اما درست چند روز مانده به عروسیش با کشته شدن دایی فردین همه چی بهم میریزه و مشکلاتی واسه تارا و فردین به وجود میاد که…

دانلود رمان برای اندروید

دانلود رمان برای جاوا

دانلود رمان برای ایفون

دانلود رمان برای pdf

صفحه ی اول رمان:

کلاس که تموم شد ،دست بارانا رو گرفتم وگفتم:بیا بریم یه چیزی بخوریم من خیلی گرسنه ام

-کلاسش خیلی خسته کننده است …

-چند جلسه بیشتر نمونده دیگه ..اشکال نداره

با سقلمه ای که بارانا به پهلوم زد نگاهش کردم .با دستش روبه روم رو نشون میداد.فردین بود.فردین اکبری

بیست وسه ساله بود که برای فوق لیسانس صنایع درس میخوند وتوی کارخونه پدرش هم کار میکرد …دوسال

پیش باهم آشنا شدیم ،پسرخوبی بود حداقل از نظر من خوب بود .. روبه بارانا گفتم:چند لحظه صبر کن الان

میام

-دوس پسر بازی شروع شد دیگه

-خفه بارانا

اومدم سمت فردین ،با این که دوسالی از دوستیمون میگذشت اما هنوز یه جورایی ازش خجالت میکشیدم

ونمیتونستم مستقیم به چشم هاش نگاه کنم .با دیدنم گفت:خسته نباشی ،کلاست تموم شد ؟

-آره برای تو ؟

-نه یه ساعت دیگه کلاسم با استاد عالمی شروع میشه..تارا ؟

-بله

-امروز مامانم زنگ میزنه خونتون ،همه چیز حله دیگه

-آره بابا خیالت راحت

-خیالم راحته.پس من میرم دیگه

-برو مواظب خودت باش

چشمکی زد وگفت:چشم فعلا

بارانا وقتی دید فردین رفته اومد سمتم وگفت:اوه اوه نگاه کن ،چه اخمی هم میکنه هم بچه ها موندن این با

این سگ بودنش چرا پاچه تو رو نمیگیره

-چون منو دوست داره

-بیخود کرده

-بارانا من به اندازه کافی توی خونه این حرف ها رو از کیارش میشنوم تو دیگه نگو که حالم بد میشه

-خدا وکیلی غیرت زیاد برای کیارش خوب نیستا ..یه فکری بکنین به حالش

-میگم بیاد تو رو بگیره بلکه تو بتونی آدمش کنی

-نه بابا نوکرتم نمیخواد .خودش خوب میشه دیگه

خندیدم ورفتیم سمت بوفه ..قهوه مون رو که خوردیم بارانا من رو رسوند خونه .جلوی خونه ازش خدافظی کردم

ورفتم داخل …خونمون ویلایی بود حیات بزرگی داشتیم ومامان خیلی بهش میرسید وهمیشه سرسبز بود ..

همونجور که مقنعه ام رو درمیاوردم رفتم آشپزخونه .مامان داشت کتلت ها رو سرخ میکرد با دیدن من

گفت:خسته نباشی

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 321 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

error: